اولین دست خط سارینا...
عزیز مامان، جونم برات بگه که دیشب بعد از اینکه از خونه مامانی منیژه اومدیم، بابایی در حال کار کردن با کامپیوتر بود.
سارینا خانوم که متوجه حضور بابایی جلوی کامپیوتر شد سریعا خودش رو بابایی رسوند و کمی از خودش صدا در آورد که بابایی بغلش کنه.
بابا محمد بغلت کرد و دو تایی جلوی کامپیوتر بودید ولی یه لحظه هم سارینا خانوم بدون حرکت نمی نشست و دستش به موس یا هر سیمی که می رسید می کشید.
و بابایی دل رحم هم وقتی ذوق و اشتیاقت رو دید، صفحه word رو باز کرد و تو رو جلوی صفحه کلید برد. واقعا قیافه ات دیدنی بود مثل اینکه تمام دنیا رو بهت داده بودن و با کلی ذوق همه ی انگشتات رو هی روی صفحه کلید می کوبیدی.
بعد از چند دقیقه بابایی چیزی رو که نوشته بودی دلش نیومد که پاک کنه. اون رو ذخیره کرد و با پیشنهاد هر دو تامون قرار شد با عنوان "اولین دست خط سارینا" توی وبلاگت بگذاریم...

اولین دست خط سارینا خانوم
58778 و.پط-;2222220./Z0./Z0ح
7U677U677U677U677U677U677U677U677U677U677U677U6764F , 74F , 7
V 4V 46Q2 QZل 3صص4343ئ تفق9012÷ی
![]()
ایشالاه خودت باید بزرگ بشی و معنی نوشته هات رو به مامانی بگی...
این عکس برای لحظات اول هست که به صفحه کلید دست می زنی:

تو عکس پایین کم کم پاهات رو هم روی صفحه کلید آوردی:

و عکس پایین مربوط به لحظات آخر هست که کامل صفحه کلید رو بغل کرده بودی و داشتی می خوردی...

![]()



اولین دست خط سارینا...
